بالاخره بعر از کلی نگرانی امروز مادر شد . سال ها برای همه مادری کرده بود حتی برای پدرش . حالا حقش بود که بچه خودش رو در آغوش بگیره .
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کزان شاخه نباتم دادند
نوشتن
بالاخره بعر از کلی نگرانی امروز مادر شد . سال ها برای همه مادری کرده بود حتی برای پدرش . حالا حقش بود که بچه خودش رو در آغوش بگیره .
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریست کزان شاخه نباتم دادند
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد زگردش های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون
چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بیچون
چه دانم های بسیارست لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون