دلم شکست . خودم تیکه پاره هاشو از روی زمین جمع کردم . بعد از امتحانا بود . چرا نفهمیدم . اولش به خودم گفتم : بی خوابی ،فشار درس و دانشگاه کله نازنین رو داغون کرده یه مدت که بگذره خوب می شم بی خیال ، اما نشد . روی دلم غم بود. ناامید شده بودم به همین سادگی . باور نمی کردم من که توی سخت ترین شرایط ، بازهم از لطفش ناامید نشده بودم ، چرا حالا باید همه مسائل قشنگ زندگیم رو از یاد ببرم .اما این بارقضیه فرق می کردم .نسبت به تمام آدم های اطرافم احساس بدی داشتم . شک و تردید، بنابراین فاصله گرفتم از همه .دوستان چیزی نپرسیدن. کسی چیزی نفهمید .هیچ گزارشی ننوشتم . حوصله هیچ کاری رو نداشتم و فقط می خوابیدم . حتی توی خونه هم هیچ کاری نمی کردم .اگرهم می خندیدم از ته دل نبود .زندگی کردم با حس پوچی با احساس اینکه بعد از این لحظه چیزی جز مرگ ، سنگ قبر و از یادها رفتن وجود نداره . این لحظه می گذره چه خوب چه بد فرقی نمی کنه .در همه این لحظه ها کنارم بود می دیدمش اما ازش ترسیده بودم انقدر ترسیدم که پیله ای کشیدم دورخودم و منتظر مرگ شدم . بهش گفتم مگر آخرش این نیست بذار همین حالا این اتفاق بیفته . بهم گفت : مرگت رو من تعیین می کنم حالا برو زندگی کن . گفتم :نمی خوام . گفت :برو طبیعت من رو ببین زیبایی هایی که برای تو آفریدم برای اینکه ازش لذت ببری. برو وزندگی کن حق تو. حتما احساس بهتری خواهی داشت .رفتیم مسافرت . فکرمی کردم حتما حالم خوب می شه . قدم زدن کنار ساحل،راه رفتن توی جاده های سبز وزیبا . ازاون بالا برام دست تکون داد گفت :خوبه .ترجیح دادم جوابش رو ندم .حالم بازهم خوب نبود . غمگین بودم . تا اینکه بهش گفتم تو من دوست نداری دلم برات تنگ شده چرا نمی ذاری بیام پیشت. چرا نمی ذاری همه چیز همین الان تموم بشه . اومد پایین . کنارم نشست وگفت : حتی اگراز من نا انمید بشی باز هم کنارت هستم . حتی اگر بنده خوبم هم نباشی بازهم دوست دارم،حتی اگر بهم پشت کنی دلم بازهم برات می لرزه، از ناراحتی تو ناراحت می شم .من تورا به اندازه تمام دنیا دوست دارم . خودم تو رو ساختم چطور می تونم بی تفاوت به چیزی که خودم خالقش هستم باشم . اگرازم فرار کنی بازهم می یام دنبالت تمام اعجازم رو بکار می گیرم تا من رو باور کنی تا شاید به انداره ای من تورو دوست دارم تو هم من رو دوست باشی . پس زنده باش و زندگی کن چون من به تو این حق رو میدم با مرگ زندگی کن اما باهاش انس نگیرچون نابودت می کنه .بهش کفتم بهم نشونه ای می دی که بفهمم دوستم داری و نشانه ای بهم داد،بی نظیر گفت کافیه . تسلیم شدم با هم اون لحظه رو زندگی کردیم . لبخند زد و گفت : اگر بازهم یادت رفت که باید زندگی کنی این لحظه رو بیاد بیار. البته این همه ماجرا نبود .
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:58  توسط ملک پادشاهی
|
