امروز تولد حكيمه بود . همون حكيمه اي كه بقول خودش دوستيمون از يك سوال شروع شد . همون كه، موقعيت امروزم رو مديون اون و محبتش هستم . اگر امروز فرصتي پيدا شده تا گزارشي بنويسم فقط و فقط بخاطر تلاش اونه .
حكيمه با من تماس گرفتي و گفتي : سبا براي كار به چنتا نشريه زنگ زدم . همشهري جوان كه بهم گفتن ما نيروي كار ماهر مي خواهيم نه مبتدي . اما همشهري محله رو كه مي شناسي گفتن بريم اونجا نيرو جذب مي كنن .
و ما رفتيم و اونهمه اتفاقاتي كه خودت مي دوني .
حكيمه جسارت تو براي شيطنت ما 4 تا رو واداشت كه با تو شيطنت كنيم . حكيمه يادته خرداد سال پيش كه رفتيم پارك جمشيديه اخر سر كه داشتيم بر مي گشتيم من كفش و جورابم درآوردم و رفتم تو جوب آب پارك. تو و اون معصومه هم پست سر من همين كار رو كرديم بعد هم اون اتفاق افتاد ( ناخن پام شكست و كلا كنده شده )
و اين قشنگ ترين دردي بود كه تا حالا حس كرده بودم . اين فقط بخاطر جسارت هاي تو بود كه باعث شد من هم جسارت چنين كارهايي رو به خودم بدم .
حكيمه مي دوني براي من يه گوني خنده اي . يه بشكه كه با تو شاد مي شم.تو برام خيلي عزيزي .
گوني شاد زندگيم دوست دارم .
