تبليغاتX
کوچه های اردیبهشت

کوچه های اردیبهشت

نوشتن

 

تا همين اواخر زياد شعار مي دادم كه چرا اين روستايي ها ( دهاتي هاي خودمون ) اين فرهنگ عقب افتادشون رو عوض نمي كنن . چرا اين زن ها روستا ياد نمي گيرن كه ده تا ده تا بچه دار نشن تا به فلاكت و بدبختي نيفتن . چرا نمي فهمن كه دختره شانزده ساله رو نبايد اينقدر زود شوهر داد . دلم براي اين دخترا و پسراي روستا مي سوخت كه هيچ تلاشي براي عوض كردن موقعيت خودشون نمي كنن .

اما كم كم چند تا سفري كه به دهات هاي اطراف اصفهان داشتم واقعيت هايي رو برام روشن كرد كه تا اون موقع درك نمي كردم. همين پنچشنبه ‌،جمعه رفته بوديم به انا لوچه ( روستاي اطراف اصفهان ). قرار بود پسر يكي از اقوام نچندان دور عقد كنه و مراسم عقد برخلاف تهران از عروسي مهم تره و بايد حتما برگزار بشه  .

***

البته اين سفر كاملا فيمينستي بود و هيچ مردي اعم از پدر، برادر ، دايي ... همراهمون نبود . بماند كه شبرو رفتيم و ٣بعدازنيمه شب رسيديم . صبح پس از خوردن نان وپنيرمحلي و گشت وگذار به ما (بنده و دو دختر خاله ام ) كفته شد كه قرار عروس رو ببرن آرايشگاه شما هم مي رين ؟ ما خدا خواسته قبول كرديم . بعد هم رفتيم خانه عروس تا او رو ببريم آرايشگاه . وقتي  عروس كوچك رو ديدم خشكم زد خيلي سنش كم بود و فقط ١٦داشت. رفتيم آرايشگاه . آرايشگاه كه چه عرض كنم هيچ فرقي با خونه هاي ديگه روستا نداشت.يه زن روستايي بود كه آرايش مي كرد از دم و دستگاهاي آرايشگا ه هاي تهران هم خبري نبود. بعد از ٢ساعت براي عروس ناهار آوردم  و ما هم براي خوردن ناهار به خانه برگشتيم  . پس از صرف غذا . من و بقيه همراهان سفر شروع كرديم به آماده شدن براي رفتن به خانه عروس ( عقد در اين روستا بعد از ناهار برگزار مي شه ) همچنان كه ما در حال لباس پوشيدن بوديم بقيه اعضاي خانواده داماد در حال تهيه خنچه سرعقد بودن. بعد از اينكه غنچه ها رو وسط اتاق چيدن . تنها كساني كه از خانواده داماد  سر وضع خودشون رو مرتب كردن دختر۱۷سالشون كه تازه عقد كرده بود و همين طور خواهر ۲٠سالشون كه يك بچه٣ساله داشت . مادر خانواده و دختر كوچكتر، تنها روسري سرشون رو عوض كردن و نه سرخابي و نه سفيدابي .

***

اتاق عقد (خانه عروس ) پر شد از زن ها ودخترهايي كه مي خواستن عروس رو ببينن. عروس كوچك . جالب بدونين زن هاي فاميل و همسايه با همون لباس هاي توي خونشون آمده بودن . مسلما اين لباس ها بهترين  لباس هاشون بود كه پوشيده بودن، فقط دختر هاي عقد كرده و تازه ازدواج كرده حق داشتن لباس مهموني بپوشن و آرايش كنن. با اينكه دخترهاي نوجوان وجوان زيادي توي اين مراسم بودن اما هيچ كدوم لباس مناسب مهموني نپوشيده بودن چرا كه تو فرهنگشون اين مسئله تعريف نشده. . اونها هم مثل مادراشون كه اونها هم سني نداشتن با همون لباس و چادر مشكي در مجلس نشستن . وقتي به لباسي كه من پوشيده بودم نگاه مي كردن حسرت رو توي چشاشون مي شد خوند . دوباره دلم سوخت چرا كه مي شد فهميد پوشيدن يك لباس و كمي آرايش كردن جزوه آرزوهاشونه و اين آرزو جز با ازدواج محقق نمي شد . دختر روستا كه حق نداره ادامه تحصيل بده بيشتر موارد هم حق نداره خودش تصميم بگيره پس چرا اگر مي تونه ازدواج كنه و بعضي رويا هاش رو تحقق ببخشه اين كار و نكنه .

دختر روستا بايد با سن كم ازدواج كنه .دختر روستا ، دختر شهر نيست .

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 23:21  توسط ملک پادشاهی  | 

انبوه تنها                                                                                           

 

تصمیم گرفتم از دانشگاه تا پل سید خندان رو پیاده برم .حالم خوب بود و خسته هم       نبودم .با حکیمه و زینب تا سر اتوبان همت رفتم و اونجا از هم جدا شدیم . مثل همیشه شروع کردم به تند راه رفتم و غرق افکار بودم وقتی موقع راه رفتم دارم فکر می کنم حواسم به محیط اطرافم نیست . در همین بین احساس کردم یکی داره منو می پاد پیشه خودم گفتم خیالاتی شدم . سرعتم رو کم کردم  تا از من دور بشه و خیالم از این بابت راهت بشه ولی اونم هم همین کار کرد و راه رفتنش رو کندتر کرد برای اینکه به خودم بقبولانم که دارم اشتباه می کنم یه لحظه وایسادم و خودم رو سرگرم تماشای جوب خیابان کردم ، البته توی جوب چیزی جز زباله برای تماشا کردن نبود . اون هم ایستاد و من فرصت کردم ببین این کی که  منو دنبال می کنه ؟جوانی با قد متوسط که فکر می کنم سنش بزور به بیست سال می رسید ، عینکی بود و همون یک لحظه، احساس بدی بهم دست داد دیگه مطمئن بودم که داره به دنبالم میاد . دوباره راه افتادم اینبار تندتر جوری که نتونه به پای من برسه ، اما انگار خیلی خوش خیال بودم چون وقتی به خودم اومدم دیدم به موازات من داره راه می یاد داشتم سکته می کردم دلیل این همه ترس رو هنوزهم نمی فهمم چون به هرحال نمی تونست به من آسیبی برسونه اما ترس تمام وجودم رو گرفته بود . برای اینکه از شرش خلاص بشم از خیابون رد شدم . پشت سرم رو نگاه کردم دیدم نیست خیالم راهت شد تا اومد یه نفس راحتی بکشم دیدم کنارم ایستاده و به من می گه ((شمارتو به من می دی)) یه لحظه جا خوردم ترسم که تا لحظه پیش از بین رفته بود برگشت تمام تنم به لرزه دراومد احساس کردم یه آدم بیماره که ... . این بار کامل فیافش رو دیدم نمی دونم چرا چندشم شد . دلم می خواست فریاد بزنم و از یکی کمک بخوام اما با وجود پیادروی شلوغ این امکان وجود نداشت به خودم گفتم برمی گردم و یه کشیده می خوابونم تو گوشش اما توان این کار رو نداشتم .تقریبا نزدیک پل بودم ،  اون همچنان پشت سرم راه می یومد و گاهی هم به من نزدیک می شد آدمای زیادی از کنارم رد می شدم که دلم می خواست در اون لحظه برادری ، خویشاوندی از آب دران تا به من کمک کنن . اطرافم رو نگاه کردم تا یه پلیس راهنمایی و رانندگی ببینم برم پیشش و از اون کمک بگیرم اما اون هم اونجا نبود به سربازی که از کنارم رد شد هم فکر کردم اما اون هم نشد یعنی من جرئتش رو نداشتم همچنان کنارم می یومد و در خواستش رو تکرار می کرد . دو سه بار چشم غره ای رفتم ولی فایده نداشت . احساس تنهایی تمام وجودم رو گرفته بود وبرای اولین بار بود که از یه آدم به این کوچکی  آنقدر زیاد ترسیدم . به پل رسیدم سرعتم رو زیاد کردم نمی دونم من رو گم کرد یا پشیمون شد که دیگه دنیالم نیومد  . به طرف تاکسی زیر پل رفتم تا ازاین مهلکه نجات پیدا کنم از توی تاکسی می دیدمش که سرگردون این طرف و اون طرفش رو نگاه می کنه . حالم جا اومد و تاکسی حرکت کرد . تا مدت ها به این موضوع فکر می کردم  که این همه آدم توی خیابون راه می رفتن ، کلی مغازه اونجا بود با اونهمه آدم اما من تنها بودم ، من درون خودم فریاد می کشیدم که به من کمک کنین البته اتفاق خاصی نیوفتاد ولی من ترسیده بودم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط ملک پادشاهی  | 

انبوه تنها                                                                                           

 

تصمیم گرفتم از دانشگاه تا پل سید خندان رو پیاده برم .حالم خوب بود و خسته هم       نبودم .با حکیمه و زینب تا سر اتوبان همت رفتم و اونجا از هم جدا شدیم . مثل همیشه شروع کردم به تند راه رفتم و غرق افکار بودم وقتی موقع راه رفتم دارم فکر می کنم حواسم به محیط اطرافم نیست . در همین بین احساس کردم یکی داره منو می پاد پیشه خودم گفتم خیالاتی شدم . سرعتم رو کم کردم  تا از من دور بشه و خیالم از این بابت راهت بشه ولی اونم هم همین کار کرد و راه رفتنش رو کندتر کرد برای اینکه به خودم بقبولانم که دارم اشتباه می کنم یه لحظه وایسادم و خودم رو سرگرم تماشای جوب خیابان کردم ، البته توی جوب چیزی جز زباله برای تماشا کردن نبود . اون هم ایستاد و من فرصت کردم ببین این کی که  منو دنبال می کنه ؟جوانی با قد متوسط که فکر می کنم سنش بزور به بیست سال می رسید ، عینکی بود و همون یک لحظه، احساس بدی بهم دست داد دیگه مطمئن بودم که داره به دنبالم میاد . دوباره راه افتادم اینبار تندتر جوری که نتونه به پای من برسه ، اما انگار خیلی خوش خیال بودم چون وقتی به خودم اومدم دیدم به موازات من داره راه می یاد داشتم سکته می کردم دلیل این همه ترس رو هنوزهم نمی فهمم چون به هرحال نمی تونست به من آسیبی برسونه اما ترس تمام وجودم رو گرفته بود . برای اینکه از شرش خلاص بشم از خیابون رد شدم . پشت سرم رو نگاه کردم دیدم نیست خیالم راهت شد تا اومد یه نفس راحتی بکشم دیدم کنارم ایستاده و به من می گه ((شمارتو به من می دی)) یه لحظه جا خوردم ترسم که تا لحظه پیش از بین رفته بود برگشت تمام تنم به لرزه دراومد احساس کردم یه آدم بیماره که ... . این بار کامل فیافش رو دیدم نمی دونم چرا چندشم شد . دلم می خواست فریاد بزنم و از یکی کمک بخوام اما با وجود پیادروی شلوغ این امکان وجود نداشت به خودم گفتم برمی گردم و یه کشیده می خوابونم تو گوشش اما توان این کار رو نداشتم .تقریبا نزدیک پل بودم ،  اون همچنان پشت سرم راه می یومد و گاهی هم به من نزدیک می شد آدمای زیادی از کنارم رد می شدم که دلم می خواست در اون لحظه برادری ، خویشاوندی از آب دران تا به من کمک کنن . اطرافم رو نگاه کردم تا یه پلیس راهنمایی و رانندگی ببینم برم پیشش و از اون کمک بگیرم اما اون هم اونجا نبود به سربازی که از کنارم رد شد هم فکر کردم اما اون هم نشد یعنی من جرئتش رو نداشتم همچنان کنارم می یومد و در خواستش رو تکرار می کرد . دو سه بار چشم غره ای رفتم ولی فایده نداشت . احساس تنهایی تمام وجودم رو گرفته بود وبرای اولین بار بود که از یه آدم به این کوچکی  آنقدر زیاد ترسیدم . به پل رسیدم سرعتم رو زیاد کردم نمی دونم من رو گم کرد یا پشیمون شد که دیگه دنیالم نیومد  . به طرف تاکسی زیر پل رفتم تا ازاین مهلکه نجات پیدا کنم از توی تاکسی می دیدمش که سرگردون این طرف و اون طرفش رو نگاه می کنه . حالم جا اومد و تاکسی حرکت کرد . تا مدت ها به این موضوع فکر می کردم  که این همه آدم توی خیابون راه می رفتن ، کلی مغازه اونجا بود با اونهمه آدم اما من تنها بودم ، من درون خودم فریاد می کشیدم که به من کمک کنین البته اتفاق خاصی نیوفتاد ولی من ترسیده بودم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط ملک پادشاهی  |